آژمان

بی زمان و جاوید

آژمان

بی زمان و جاوید

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

نمی دانم چه می خواهم بگویم 
زبانم در دهان باز بسته ست 
در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست


نمی دانم چه می خواهم بگویم 
غمی در استخوانم می گدازد 
خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد


گهی در خاطرم می جوشد این وهم 
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه


فغانی گرم وخون آلود و پردرد 
فرو می پیچیدم در سینه تنگ 
چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ


سرشکی تلخ و شور از چشمه دل 
نهان در سینه می جوشد شب و روز 
چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز


پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه 
چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم 


____________________هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)------------

عشــــــــــــــــــــــــــــــق

 

من نه خود می روم ، او مرا می کشد 
 کاه سرگشته را کهربا می کشد 


 چون گریبان ز چنگش رها می کنم 
 دامنم را به قهر از قفا می کشد


 دست و پا می زنم می رباید سرم 
 سر رها می کنم دست و پا می کشد


 گفتم این عشق اگر واگذارد مرا 
 گفت اگر واگذارم وفا می کشد


 گفتم این گوش تو خفته زیر زبان 
 حرف ناگفته را از خفا می کشد


 گفت از آن پیش تر این مشام نهان 
 بوی اندیشه را در هوا می کشد


 لذت نان شدن زیر دندان او 
 گندمم را سوی آسیا می کشد


 سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
 در پی اش می روم تا کجا می کشد

 

_____________ (هوشنگ ابتهاج)__________________


 


 بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست


{"}فاضل نظری{"}