نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
گهی می سوزدم گه می نوازد
سیه داروی زهرآگین اندوه
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
غمی افتاده دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
_____________ (هوشنگ ابتهاج)__________________
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
{"}فاضل نظری{"}